عمومی
من دعامی کنم امشب
من دعا می کنم امشب به یتیمان خدا و به کل عالم وبه هر عاشق تنهای خدا وبه انسانهایی که به حق معتقدند وبه مردان و زنان وبه مومن - کافر وبه بیدینهایی که به عصیان خدا متهمند من دعامیکنم امشب روسپیها را بی گناهان را زندانی را زندانبان را من دعامی کنم امشب روسیه را آمریکا را آفریقای سیاه و سرخپوستان را من به یک طایفه وحشی در آمازون
منبع: کلمات عاشقانه خدا
1389/6/10
دل دادگی
روایت اول : دل دادگی-توی سفر قدر باید دل داده باشی تا بتوانی دل دادگی را تفسیر کنی.مسیر دل دادگی یعنی شکافتن خود؛یعنی خرد کردن «من» ویعنی دل را سپردن.توی کل سال، 3 شب است که می توانی دل دادگی را تجربه کنی، دلت رو بگیری کف دست ودراز کنی.باید نبض وجودت رابسپاری به شب تا صدای تپیدن قلبت برسد به مرز آسمان، تا«خود» و«من» و«دل» و«قلب» آرام شود وآرام که شد ...
منبع: پاتوق جوانهای با حال ایرونی
1389/6/8
دلیل و دلایل
یکبار یک دوست وبلاگی نظری در ذیل نوشته ها گذاشته بود که هرچند مدیون رزمندگانیم ولی خدا وکیلی شما ها برای چه رفتید جبهه برایش همان وقت نظری گذاشتم این روزها دیدم سئوال مکرری از این بابت میرسد برای همین جواب همان وقت را برایتان میگذارم. امروز كه رفتم نظرات خصوصي را خواندم نظري از شما آنجا بود ! راستش را بخواهيد اصلا قبول ندارم كه مردم ايران بايد از ما تشكر كنند اين را نه از روي تملق و ريا...
منبع: نقطه
1389/6/8
نان و خرمای ما
دیگر دوستان هم بنویسند از کودکان یتیمی که دیگر مولای دو عالم امشب توان نان و خرما به دوش گرفتن برایشان را ندارد:هیچ ، میان این مسیر ، منم سلام و دیگر دوستان.بی ربط: برای خودم متاسفم که باید در چنین سرویس وبلاگی بنویسم که تا نوک دماغشان را بیشتر نمی بینند. چندتا از دوستان به دلیل همین کوته بینی جا افتادند و امکان لینک شدنشون نبود.
منبع: شطحي جات
1389/6/8
حالا از اين بدتر نميشود!
يكي ماجرا شنيد از شيراززادگان ِ آشنايم حكايتي برايم نقل كرد و جايي به ماجرا شباهت رساند كه: «كشتيشكستهاي گرفتار آدمخواران شد آب را گرم كرده كه آبگوشتش را بخورند و دور هم جمع به سرپرستي رئيس قبيله دست به دعا برداشت بيچاره خدايا، از اين بدتر ديگر نميشود، به دادم برس! ندايي شنيد كه: اشتباه ميكني بنده من، يك سنگ به سر رئيس قبيله بزن! به طرفةالعين سنگ زمختي برداشت و با تمام قوا... زد ...
منبع: شاید سخن حق
1389/6/8
چند وقتي است شتر عايشه در خانه ما نخوابيده است!
مراسم اباحي سياسي شب اول قبر ديشب نه پري شب در تالار ابومازن بنياد باران برگزار شد. در اين مراسم که با حضور نمايندگان گرگ دبليوزپلنگ، ني ني بلر، اوباما و چند کره خر ديگر برگزار شد، ابتدا حضار قرآن ها را روي نيزه بردند و سپس با سر دادن شعار “لاحکم الا لله” بر مظلوميت ابن ملجم آبغوره ريختند. آنگاه شيخ بي سواد در سخنان مبسوطي ضمن بچه ننه خواندن ممد تمدن از آن گور به گوري خواست بيشتر براي جنبش هزينه بپردازد.
منبع: وبلاگ گروهی فصل انتظار
1389/6/8
مناجات کامله شيخ بي سواد با خدا
سلام خدا. اين منم شيخ. خدايا! من هم از تو شاکي ام؛ تو مرا بي سواد آفريدي. من کلا به شما که عرض مي کنم دير مي گيرم. حافظه ام ضعيف است. البته پول را خوب مي گيرم اما مطلب را دير مي گيرم. تو به من مغز دادي اما من مغزم را والکمن(!) نگه داشتم. من فارسي ام ضعيف است. من در شيمي با تک ماده قبول شدم و از عربي افتادم. خدايا! همه مرا مسخره مي کنند. من خب چه مي دانم که خليج به دول برمي گردد ...
منبع: وبلاگ گروهی فصل انتظار
1389/6/8
آقاي گفت و شنود!
اگر ستون دين ما نماز است، ستون استوار و هميشه پابرجاي مطبوعات ما “گفت و شنود” کيهان است. يکي از کامنت گزارن قطعه 26هر شب دقايقي بعد از بالا آمدن سايت روزنامه همان روز کيهان، برايم “گفت و شنود” را در غالب يک نظر مي گذارد و چه نظر عالي و خوبي است. “گفت و شنود” هميشه به يک لطيفه ختم مي شود و بسياري اول لطيفه انتهايي را مي خوانند و بعد کل مطلب را. “گفت و شنود” کوتاه...
منبع: وبلاگ گروهی فصل انتظار
1389/6/8
مصاحبه با یک تازه مسلمان شده ی اسرائیلی
كامیلیك فیلیمیك، در سال 1985 در شهر تلآویو متولد شد و به دلیل پدر و مادر ایرانیاش از ابتدا علاقه بسیاری به فرهنگ ایرانی پیدا كرد. این دختر متولد سرزمینهای اشغالی به دلیل علاقه خود به كشور ایران، برای تحصیل به ایران آمد و در دانشگاه الزهرای تهران در رشته الهیات و فلسفه به تحصیل پرداخت.در حاشیه هفتمین نمایشگاه قرآن و علوم قرآنی اصفهان، با این تازه مسلمان شده...
منبع: یادداشت های من
1389/6/8
امشب به آسمان نگاه کن
گفتند: چهل شب حياط خانهات را آب و جارو كن! شب چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل سال خانهام را روفتم و خضر نيامد. زيرا فراموش كرده بودم، حياط خلوت خانه دلم را جارو كنم.گفتند: چلهنشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت! شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله كوچك تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندي را بوي نبردم. زيرا از ياد برده بودم...
منبع: ناگفته های مدیریتی
1389/6/7