تاریخ و جغرافیا
یک عکس هم از مهدی جویباری نداریم
مهدی جویباری آزاده دلاور اردوگاه یازده تکریت از جویبار قائمشهر مازندران بود که در بند 2 آسایشگاه 5 قدیم همراه با گروهان شمس اله هریجی و انصاری بود که کم کم فشار ناشی از شکنجه های عدنان و مابقی آن گرگ صفتان که هر روز یک نفر را می بردند در یک کنج انچنان شکتجه می کردند که باید چهار نفر با یک پتو می رفتند جسم شبیه به جنازه آن آزاده را به آسایشگاه می آوردند و به اضافه آن خیانتهای جنایت بار یکی از جاسوسان ...
منبع: وبلاگ رسمی ازادگان اردوگاه یازده تکریت
1389/5/30
((برادر , عجب كارت عبوري برايم بودي!))
روز دوم اسارت بود به خاطر جراحت وارد بر بدنم توان ايستادن را نداشتم و مجبور بودم به خاطر جريان پيدا كردن و رسيدن خون به مغزم روي زمين دراز بكشم وقتي كه ما را از بصره به بغداد منتقل كردند بعد از سه ساعت توقّف در يك سيلو كه شبيه به گاوداري بود همه را به ستون يك كرده با شلاق و چوب به جان بچّه ها افتادند.ما را از آن سيلو و بيرون آوردند و به داخل حياط بزرگي كه حياط استخبارات باشد, راهنمايي كردند.
منبع: وبلاگ رسمی ازادگان اردوگاه یازده تکریت
1389/5/30
بوی باروت و خشم فشنگ و حالا دل تنگ
یکباره نوشت: بنا نبود ولی قسمت بود باز لب هایم بهشتی شود به نام مقدس شهید… اسطوره نه… حقیقتی بی نظیر که جز شهید را توان درک آن نیست… شهادت طعم خوبی است برای آنانکه به مقام “احلی من عسل” می رسند… شاید عارفان سالها در کنج مساجد سر به مهر ساییده و نهایت در بستری به نیکویی چشم بربندند… اما هیچ لذتی بالاتر از عرفانی نیست که تنها فاصله اش تا انسان یک چندم ثانیه است… و این بوی باروت نوید باغ بهشت است
منبع: بیانچه
1389/5/28
امریکا بداند ایرانیها در جنگ شکست را تحمل نمی کنند
این روزها امریکا که حداقل سه نسل از ملت ایران نمی تواند خصومت ها و دشمنی های او را فراموش کند ایران را به حمله نظامی تهدید می کند سابقه امریکا در ایران مشخص است: کوتای 28 مرداد 32 و سرنگون کردن دولت مردمی مصدق و بعد در ادامه استثمار و استعمار و سرکوب ملت ایران درتمام مدت حکومت محمد رضا پهلوی و سرکوب نهضت مردمی 15 خرداد و کشتار دانشجویان در زمان ورود نیکسون به ایران در آن زمان و حمایت و پشتیبانی ...
منبع: وبلاگ رسمی ازادگان اردوگاه یازده تکریت
1389/5/28
خون از دهان و بینی او سرازیر شده بود و به سختی نفس نفس می زد.
... و در کمال تعجب زیر پوش اضافی را در حالیکه هر دو بهم چسبیده بودند و هنوز سیف ا… متوجه نشده بود را پیدا کرد. وی را به حیاط برد و چند سرباز دیگر را هم صدا کرد و با چوب و کابل به جان سیف ا… افتادند.سیف ا… که در بد مخمصه ای گیر کرده بود نمی دانست چکار کند تازه عراقی ها هم فارسی بلد نبودند و عراقی ها آنقدر او را زدند که من فکر کردم دیگر زنده نمی ماند. وقتی بطور کامل از حال رفت به دو نفر از اسرا دستور دادند که او را داخل صف و به کنار لوازمش ببرند.
منبع: وبلاگ رسمی ازادگان اردوگاه یازده تکریت
1389/5/28
آزادگي ؛ رمز رهايي از اسارت
<>همانانی که با رهایی از تعلقات دنیوی توانستند دوران سخت اسارت در بند رژیم بعث عراق را با سربلندی پشت سر بگذارند و " آزاده" نامیده شدند؛ رادمردانی که به واسطه درد و رنجی که در غربت و اسارت کشیدند از نوجوانی به جوانی و از جوانی به میانسالی پا گذاشتند و میانسالانی که دوران اسارت گرد پیری بر رخشان نشاند اما ایمان به خداوند امیدی بر دلهای آنها تاباند تا توانستند با پیروزی در جهاد اکبر در کنار همرزمان خویش در خاکریزها پیروزی در جهاد اصغر ...
منبع: وبلاگ رسمی ازادگان اردوگاه یازده تکریت
1389/5/28
راه رفتن بچه هاي کوچک، را که مي ديديم برايمان عجيب بود
حدود ۳ماه قبل از آزادي ما را براي زيارت عتبات به کربلا و نجف بردند باورتان نمي شود وقتي از اردوگاه خارج شديم و به شهر رسيديم آدم هايي غير از خودمان را که مي ديديم و همچنين راه رفتن بچه هاي کوچک، برايمان عجيب بود. چون بيش از ۸ سال چنين تصاويري را نديده و گويي دوباره متولد شده بوديم.او خاطراتش از زيارت نجف و کربلا را توصيف ناشدني مي خواند و مي گويد: حرم ها را براي ما قرق کرده و به شرايط کاملا امنيتي و مملو از نيروهاي نظامي تبديل کرده بودند.
منبع: وبلاگ رسمی ازادگان اردوگاه یازده تکریت
1389/5/27
وصيتنامه شهيد لاجوردي...
آنچه در پي مي آيد وصيتنامه فردي است كه دوستانش كم بودند و دشمنانش صاحب قلم و بلندگو و تريبون!كسي كه دنيايش را به آخرتش فروخت و در خميني كبير ذوب شد و چه چيزها كه بخاطر اين نظام و انقلاب نديد و نشنيد وولي دم بر نياورد...او اين صحبتها را زماني كرد كه دشمنانش بر سر كار و پست بودند اما اكنون كه سالها گذشته و چهره كريه دشمنانش از زير نقاب كمي بيرون افتاده قضاوت را براي ما راحت تر مي كند.آن «مرد» كسي نيست جز سيد اسدالله لاجوردي...
منبع: سرشک سرخ
1389/5/27
کربلايي حسن يا ما؛ کداميک دچار فراموشي شده ايم؟!
قصه امروز و ديروز نيست. پيرمرد را از سالها قبل مي شناختم. يک پاي ثابت ? شنبه هاي بهشت زهرا بود. صبح زود مي آمد تا آنطور که خودش مي گفت؛ به ترافيک دود و آهن و آدم بر نخورد. نماز صبح را در خانه مي خواند و از ميدان خراسان مي آمد بهشت زهرا. از همان سنگکي محل ناني مي خريد و با يک فلاسک کوچک چاي مي آمد سر مزار پسرش شهيد علي اکبر رحمتي تا آنطور که خودش مي گفت؛ بهترين صبحانه عمرش را بخورد.
منبع: وبلاگ گروهی فصل انتظار
1389/5/27
دوستي دست بر شانهات ميگذارد. ميگويي: <علي! ما آزاد شديم.>
داري وسط اردوگاه، زير آفتاب گرم تابستان قدم ميزني كه يك دفعه بلندگو اعلام ميكند: <ايها العراقيون الاماجد! سنزيع لكم بعد قليل، بياناً، رسمياًّ، مهماًّ .....> هر جا هستي ميخكوب ميشوي. دلت ميريزد پايين، با خود ميگويي:<راستي چيست اين بيانيه مهم و رسمي كه به زودي پخش ميشود؟!> راديو آهنگ عربي ميگذارد و تو به راهت ادامه ميدهي. اما هنوز به انتهاي خيابان كم عرض ميان اردوگاه كه در آن ساعت گرم، خلوت است
منبع: وبلاگ رسمی ازادگان اردوگاه یازده تکریت
1389/5/27