در فكر آن گودالم كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالي را چنان رفيع نديده بودم
شمشيري كه بر گلوي تو آمد
هر چيز و همه چيز را به دو پاره كرد:
هر چه در سوي تو، حسيني شد
و ديگر سو، يزيدي
اينک هر چيز، يا سرخ است
يا حسيني نيست
آه اي مرگ تو معيار!
مرگت چنان زندگي را به سخره گرفت
و آن را بي قدر كرد كه مردني چنان،
غبطه بزرگ زندگاني شد
هر كس ،هر گاه ، دست خويش
از گريبان حقيقت بيرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
چندان تناوري و بلند
كه به هنگام تماشا
كلاه از سر كودك عقل مي افتد
بر تالابي از خون خويش
در گذرگه تاريخ ايستاده اي
با جامي از فرهنگ
و بشريت رهگذار را مي آشاماني
- هر كس را كه تشنه شهادت است
نام تو خواب را بر هم مي زند
آب را توفان ميكند
كلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون
تنها واژه ي تو خون است ، خون
اي خداگون
مرگ در پنجه ي تو
زبون تر از مگسي ست
که کودکان به شيطنت در مشت مي گيرند
و يزيد ، بهانه اي
دستمال کثيفي
که خلط ستم را در آن تف کردي
و در زباله ي تاريخ افکندي
تو اسماعيل برگزيده ي خدايي
و روياي به حقيقت پيوسته ي ابراهيم
كربلا ميقات توست
محرم ميعاد عشق
و تو نخستين كسي
كه ايام حج را
به چهل روز كشاندي
- و اتممناها بعشر
----------------------------
فرازهایی از شعر خط خون / موسوی گرمارودی
وبلاگ واژگون
تاریخ:1388/11/16
پست الکترونیک:
وبلاگ / وبسایت:
متن نظر: