نمی‌خواستم «آهستان» سیاسی بشود

اگر راستش را بخواهيد، من از اول اصلاً نمی‌خواستم اين‌قدر سیاسی باشد. البته نظرات سیاسی دارم، ولی نمی‌خواستم به عنوان یک وبلاگ‌نویس سیاسی شناخته بشوم. می‌خواستم در مورد فرهنگ، هنر... در مورد همه چیز بنویسم سیاست هم کنارش. الان هم اگر چاره داشته باشم، سیاست را کنار می‌گذارم و می‌روم سراغ همان فرهنگ و هنر.

امید حسینی از جمله‌ی وبلاگ‌نویسان شاخص است. همان «آهستان» معروف که این روزها عجیب آه از نهاد خیلی‌ها در می‌آورد. از سال 85 فعالیت وبلاگی خود را در سرویس «پارسی‌بلاگ» آغاز می‌کند و پس از دو سال به «ورد پرس» کوچ می‌کند. حسینی متولد 30 بهمن 57، در شهر لنگرود است؛ دقیقا یک هفته پس از پیروزی انقلاب. و شاید همین هم علت انقلابی بودن وی شده باشد. هرچند خودش می گوید خیلی‌ها در روز عاشورا به دنیا آمدند ولی یزیدی هستند! با او برای ساعت 6 عصر قرار گذاشتم. پذیرایی‌مان یک بشقاب حلوا بود و پفک! پس از دو ساعت گفتگو نیز، من را مورد لطف خود قرار داد و تا در منزل رساند. بماند با چه وسیله‌ای...

 اولین وبلاگ شما در پارسی بلاگ بوده؛ چطور با پارسی‌بلاگ آشنا شدید؟ آقای فخری (مدیر پارسی‌بلاگ)؟
اصلاً آقای فخری را نمی‌شناختم. یک کتاب درباره‌ی کامپیوتر و دنیای اینترنت دستم بود که در آن وبلاگ‌ها و سرویس‌های خارجی و داخلی را معرفی کرده بود. بعد یک سری از خصوصیات هر کدام را گفته بود؛ این که مثلاً پرشین‌بلاگ قدیمی‌تر است، بلاگفا خصوصیاتش چیست، پارسی‌بلاگ بیشتر خاص مذهبی‌هاست و... البته من به این خاطر پارسی‌بلاگ را انتخاب نکردم. خصوصیات هر کدام را نگاه کردم و در کل از پارسی‌بلاگ خوشم آمد.

  با همین آدرس وبلاگ فعلی‌تان؟
 بله، همین «آهستان» بود.

  معمولاً رسم است که هر کس می‌خواهد وبلاگ‌نویسی را شروع کند، مدتی وبلاگ‌های مختلف را می‌خواند. یعنی شما اصلاً وبلاگ‌خوان نبوده‌اید؟
 وبلاگ نخواندم؛ نه. سایت‌ها را می‌دیدم، ولی وبلاگ نمی‌خواندم.

  پس همان اول شما از روی کتاب کامپیوتر، وبلاگ‌نویس شدید؟
 بله.

  اوایل چه چیزهایی می‌نوشتید؟
 اوایل روال بخصوصی نداشت. خط و پایه‌ی محکمی نداشت تقریباً هر چیزی که گیرم می‌آمد می‌نوشتم. البته خودم بیشتر دوست داشتم نظراتی که درباره‌ی مسائل مختلف دارم بنویسم، ولی به این حد نرسیده بودم. به خاطر همین درباره‌ی فیلم، موسیقی، عکس، شعر و هر چه بود می‌نوشتم.

 پس اگر کسی بخواهد آرشیو شما را بررسی کند و اطلاعاتی به دست بیاورد، می‌تواند به پارسی‌بلاگ رجوع کند؟
 شاید خیلی چیزهای خنده‌دار و شاید خیلی چیزهای بی‌ربط هم در آن باشد. (خنده)

  الان رسم است که سخنان 20 سال پیش شخصیتی را بررسی می‌کنند و می‌گویند که قبلاً این‌طور گفته است. درباره‌ی شما اگر بخواهند...
 پس تا قبل از اینکه شما بیایید بخوانید، بروم آن را پاک کنم. (خنده)

چه شد که اسمش «آهستان» شد؟ آخر آدم یاد اندوه و غم و خستگی و آه و ناله و... می‌افتد!
 خودم دنبال یک اسم نو می‌گشتم که در وبلاگ دیگری تکرار نشده باشد. چون معمولاً بعضی از اسم‌ها در اینترنت خیلی تکرار شده است. می‌خواستم یک اسم نو باشد که یک معنی خاصي هم داشته باشد. حالا شاید به روحيات شخصي هم برميگشت كه یک مقدار گوشه‌گیر و کم‌حرف (خنده) بودم. یکی از کتاب‌هاي آقای احمد عزیزی را نگاه کردم. متنی داشت به نام «آهستان».

شعر بود یا متن ادبی؟
متن ادبی بود. اسمش هم «آهستان» بود.

 الان هم همان نظر را دارید؟
 بله دیگر.

 اگر الان هم بخواهید وبلاگ جدیدی بنویسید، با اینکه الان نود درصد مطالب وبلاگ شما سیاسی است، همان «آهستان» را انتخاب می‌کنید؟ چون آهستان یک مقدار ادبی است.
 می‌دانم. اگر راستش را بخواهيد، من از اول اصلاً نمی‌خواستم اين‌قدر سیاسی باشد. البته نظرات سیاسی دارم، ولی نمی‌خواستم به عنوان یک وبلاگ‌نویس سیاسی شناخته بشوم. می‌خواستم در مورد فرهنگ، هنر... در مورد همه چیز بنویسم سیاست هم کنارش. الان هم اگر چاره داشته باشم، سیاست را کنار می‌گذارم و می‌روم سراغ همان فرهنگ و هنر.

 اتفاقاً یکی از سؤال‌ها هم همین است. بحث موسیقی که می‌شود، پای آهستان می‌آید وسط. معلوم است ارتباط خیلی نزدیکی با موسیقی سنتی دارید. بحث فیلم که می‌شود همین‌طور؛ مثلاً الان سر و صدای فیلم «سنگسار ثریا» درآمده است و آهستان دو سال پیش درباره‌ی آن نوشته است. اصلاً چند درصد از شخصیت شما سیاسی است؟ و در زمینه‌های دیگر مثل ادب و فرهنگ یا فیلم چقدر کار کرده‌اید؟ و اطلاعات‌تان را از کجا می‌آورید؟
 من از دوره‌ی مدرسه هميشه به درس‌ها و بحث‌ها و کلاس‌های هنری علاقه داشتم. کلاس‌های مختلف هنري هم رفتم؛ کلاس خط، نقاشی، منبت‌کاری ، موسیقی و... در موسیقی، نی و سه تار را تا حدودی کار کرده‌ام. البته هیچ‌کدام را هم به جای درست و حسابی نرسانده‌ام و نصفه‌کاره رها کردم

پس بالأخره وبلاگ‌نویسی پای شما را بند کرد. (خنده)
خودم شخصاً خیلی علاقه داشتم به یکی از این رشته‌های هنری مشغول باشم؛ مخصوصاً به فيلم و سینما خیلی علاقه داشتم. شب کنکور بود داشتم فیلم نگاه می‌کردم، پدر می‌گفت حداقل زود بخواب (خنده) تا فردا سر وقت به کنکورت برسی. رشته‌ام تجربی بود، ولی در  هنر هم امتحان دادم. رتبه‌ام شده بود 25؛ رتبه‌ام در هنر.  البته باید در آزمون عملی و مصاحبه هم تأیید می‌شدم كه خب زیاد آماده نبودم و قیدش را زدم. ولي خیلی دوست داشتم در رشته‌های هنری ادامه تحصیل بدهم.

آن موقع خانواده‌ی شما برای موسیقی و مسائل شبیه آن به شما اشکالی وارد نمی‌کردند؟
 نه، نه! من حتی درس خواندنم هم با موسیقی همراه بود. اکثر اوقات نوارهای آقای شجریان روشن بود. با همان چه‌چه و آواز (خنده) درس می‌خواندم. اطرافيان می‌گفتند: «خب تو با اين وضع كه این دارد چه‌چه می‌زند و آواز می‌خواند، چه چیز حالی‌ات می‌شود؟»

 درس می‌خواندید؟
 بله.

واقعاً حالی‌تان می‌شد؟
 خب علاقه داشتم. موقع درس خواندن دوست داشتم رادیو روشن باشد، یا مثلاً شجریان یک چیزی بخواند.

الان چطور؟ میانه‌ی شما با هنر چطور است؟
الان هم خوب است. الان البته خیلی از وقتم را همین وبلاگ‌نویسی یا مسائل سیاسی مي‌گیرد؛ ولی خودم دوست داشتم بروم در عرصه‌های هنری، مخصوصاً داستان یا سینما. خیلی علاقه داشتم در این عرصه‌ها به جایی برسم. مثلاً صاحب اثری بشوم. اما فعلاً بعید است؛ چون (خنده) هیچ تجربه‌ای ندارم!

  آخرین فیلمی که دیده‌اید یادتان هست؟
 فیلم که زیاد می‌بینم.

 آخری‌اش... یک پاستوریزه‌ی ایرانی را بگویید!
 (خنده) فیلم‌های ایرانی... خیلی وقت است فیلم‌های ایرانی ندیده‌ام. راستش را بخواهید از فیلم‌های جدید ایرانی که اصلاً چیزی ندیده‌ام. مگر اینکه در اتوبوس بنشینم و راننده‌ی اتوبوس فیلمی بگذارد!

 اسم‌ها را نمی‌توانید بگویید؟ می‌خواهیم نشان بدهیم که چقدر هنری هستید. (خنده)
 اسم نگویم دیگر. (خنده)

 پس آخرین کتابی را که خوانده‌اید، بگویید.
 آخرین کتاب... آخری ندارد. کتاب زیاد می‌خوانم؛ هم کتاب درسی و هم غیردرسی. کتابی است به نام «مهار قدرت در مردم سالاری دینی» که نوشته یکی از دوستانم است.

برگردیم به همان وبلاگ‌نویسی. فکر کنم آن اوایل که آن کتاب کامپیوتری را خواندید، هدف خاصی نداشتید و فقط خوشتان آمد...
نه، نه! در سال‌های اصلاحات که فضا، فضای آزادی‌خواهی و شنیدن صدای مخالف بود، ما احساس می‌کردیم كه صدایمان شنیده نمی‌شود، یا به ما اجازه نمی‌دهند. انصافاً هم به ما اجازه نمی‌دادند. چه در دانشگاه، چه در مطبوعات و... ما را بایکوت کردند. هر وقت بحثی در مملکت پیش می‌آمد، احساس می‌کردم من هم برای خیلی از این مسائل، حرفي دارم؛ ولی رسانه‌ای نداشتم.

 چند شب پیش آقای کوچک‌زاده در برنامه‌ی رو به فردا صحبت می‌کرد...
 ندیدم.

 حرف ایشان این بود که در سال 76 به آقای خاتمی رأی داده‌اند. شما که جزء اصلاح‌طلب‌ها...
 من به آقای خاتمی رأی ندادم.

  اصلاً از ابتدا نگرش مثبتی به اصلاح‌طلب‌ها داشتید؟
 دوم خرداد که به آقای خاتمی رأی ندادم، ولی یک مدت خیلی کوتاه از دوم خرداد تا ورود به دانشگاه می‌گفتم که «خب بالأخره فضا باید عوض بشود». مدتی بود که مردم دچار یکنواختی شده بودند. می‌گفتم «خب حالا بد نیست تغییری هم به وجود بیاید، مردم مقداری راحت‌تر حرف بزنند». انصافاً هم آزادی‌هایی آمد، مردم توانستند راحت‌تر حرف بزنند؛ ولی وقتی خودم رفتم دانشگاه، دیدم که به اسم اصلاحات و به اسم دوم خرداد، چماق‌های دیگری محکم‌تر از گذشته توی سر ما می‌خورد. پنج شش ماه بيشتر طول نکشید که دوباره به همان نظر سابق رسیدم. اگر اصلاحات، اصلاحات واقعی بود، مشکلی نبود و ما هم بالأخره قبول می‌کردیم. ولی وقتی دیدم به اسم دفاع از آقای خاتمی و به اسم جریان اصلاحات، به خیلی‌ها اجازه‌ی حرف زدن نمی‌دهند، دوباره به راي خودم برگشتم.

 معمولاً وبلاگ‌نویس‌ها، خصوصاً وبلاگ‌نویس‌هایی که حرفی برای گفتن دارند، قبل از اینکه وبلاگ بنویسند، بالاخره یک‌جوری قلم‌فرسایی می‌کرده‌اند. شما چطور؟ در نشریات دانشگاهی، روزنامه یا حتی دفترچه‌ی خاطرات شخصی چیزی نوشته‌اید؟ شما سال 85 وبلاگ‌نویسی را شروع کرده‌اید، قبلش چطور؟
 این‌طور نبود که مثلاً من هم نویسنده باشم و کلی دفتر داشته باشم؛ ولی برای نوشتن مشکلی نداشتم. از همان زمان مدرسه انشایم خوب بود. در دوره‌ی جوانی با بعضی از نشریات دانشجويي همکاری داشتم. الان هم جوان هستم (خنده). در دوره‌ی دانشگاه، یکی دو سالی حالاتی به من دست داده بود که بیشتر می‌نوشتم؛ چیزهای شخصی که توی دفتری ثبت مي‌كردم

 آن را دارید الان؟
 بله، دارم.

  این مطالب را هیچ‌وقت توی وبلاگ آورده‌اید؟
 نه؛ هیچ کدام را. خیلی شخصی است. یعنی بیش از اندازه شخصی است!

 عاشق بودید؟
بله. شاید مثلاً عاشقانه باشد (خنده). در همان حالت بوده است دیگر. زمانی هم شروع کردم به نوشتن چیزی شبیه زندگی‌نامه.

  خب، بعدش شما وارد دانشگاه شدید و آن هم مصادف شد با همان سال 76 و خرداد 76 و انتخابات و اصلاحات و... در دانشگاه هم فعالیتی داشته‌اید که چیزی بنویسید؟
 نه. فقط در نشریات دانشجویی و آن هم خیلی مختصر!

  فضایش نبود یا خودتان تمایل نداشتید؟
 در دانشگاه بیشتر درگیر بودیم. زمانی که ما رفتیم دانشگاه، درگیری‌ها زیاد شد؛ درگیری‌های انجمن‌های اسلامی زیاد شد. یک سری از انجمن‌هاي اسلامی طرف‌دار دفتر تحکیم بودند، بعضي هم نبودند. درگیری تا مدتی نوشتاری بود؛ ولی زمانی هم رسید که اصلاً وقت نوشتن نبود؛ درگیری‌ها (خنده) یک چیز دیگر شد!

  خیلی خب! پس برگردیم به همان آهستان 85. چه شد که آهستان منتقل شد به وردپرس؟
 پارسی‌بلاگ خیلی خوب بود. دوستان خیلی زیادی مثل شما پیدا کردیم، تجربیات خیلی زیادی پیدا کردیم. حالا البته شما در پارسی‌بلاگ نبودید...

 ولی خب ارتباط داشتم.
بله. اردوی از بلاگ تا پلاک بردید ما را (خنده). من خط اصلي خودم را در پارسی‌بلاگ پیدا کردم. اما با توجه به فضاي پارسي بلاگ، كمتر با مخالفان و منتقدان بحث مي‌كردم. چون بيشتر اين آدمها، در محيط‌هاي ديگري بودند. از جمله وردپرس يا بالاترين.  با خودم گفتم بد نیست كه آدم در اين محیط‌ها هم حضور داشته باشد. البته آن زمان دو دیدگاه در ميان دوستان ما وجود داشت؛ عده‌ای می‌گفتند بهتر است در همین محیط سنتي خود بمانيم و با دوستان خودمان متحد باشيم. عده‌ای هم می‌گفتند كه بهتر است برويم در محیط و خانه‌ی مخالفان، با آنها حرف بزنیم.


اردوی بازدید وبلاگ‌نویسان از مناطق عملیاتی جنوب کشور «از بلاگ تا پلاک»

وقتی که رفتید وردپرس، پارسی‌بلاگ را رها کردید؟
 پارسی‌بلاگ هنوز هست؛ یعنی حذفش نکرده‌ام، ولی دیگر فعالیتی ندارم.

  بعضی اعتقاد دارند حضور یک وبلاگ‌نویس ایرانی در محیط‌هایی مثل سرویس‌های خارجی، از نظر فرهنگی و امنیتی ممکن است مشکلاتی داشته باشد.
 فرهنگی... امنیتی!؟

  مثلاً کامنت‌های خصوصی در اختیارشان است و می‌توانند چک بکنند.
 آن‌ها چک کنند؟... من آن زمان احساس کردم که بروم بهتر است. نمی‌دانم از لحاظ امنیتی چک می‌کنند یا نمی‌کنند؟ من در جریان نیستم، اگر هم واقعاً چیزی هست...

 اعلام که نمی‌شود، ولی خب...
 خطراتی هست؛ ولی خب باید چه کار کرد؟ من نمی‌دانم. شما راه دیگری سراغ دارید؟

 نه! آقای حسینی! هر اتفاقی که می‌افتد، شما یک پست یا مطلب دست به نقد دارید که حاوی اطلاعات زیادی است. یعنی در موضوعات و سوژه‌هایی که اصلاً به ذهن هیچ‌کس نمی‌رسد، شما یک تحلیل بلند بالا می‌نویسید که این خیلی جالب است. اولاً برای هر پست وبلاگ که الان به صورت روزانه هم هست، تقریباً چقدر وقت می‌گذارید؟ ثانیاً این اطلاعات را از کجا می‌آورید؟ البته یک مقدارش را گفتید. از هنر و فرهنگ و... این اطلاعات سیاسی را چطور به دست می‌آورید؟
 اطلاعات سیاسی یک مقدارش بر می‌گردد به مسائل خانوادگی؛ به پدرم. از زمانی که یادم می‌آید در خانه‌ی ما روزنامه بود.

چه روزنامه‌ای؟
روزنامه رسالت.

 الان هم هست، یا کیهان شده است؟
 بله دیگر. خب روزنامه عوض شده. آن زمان بحث بين سلام بود و رسالت. این بخشی‌اش بر می‌گردد به پدرم. خانواده‌ی ما خانواده بی‌تفاوتی نبود. يك خانواده انقلابی بود و درباره‌ی اکثر مسائل روز، در خانواده بحث می‌شد. من هم کم‌کم با این مسائل آشنا شدم.

 سابقه چی؟ سابقه‌ی سیاسی شما هم به خانواده برمی‌گردد؟
 بالأخره تأثیر داشت. در این محیط بزرگ شده‌ام. یعنی محیطی که در آن روزنامه بود و مسائل سیاسی مطرح می‌شد. به مرور هم آشنایی با مجلات و نشریات، آدم‌های مختلف، آدم‌های سیاسی مختلف، جدای از نشریات، به کتاب هم خیلی علاقه داشتم. کتاب زیاد می‌خواندم؛ شاید بخشی هم به این‌ها ربط داشته باشد.

 روند به‌روز کردن وبلاگ چگونه است؟
یک کتابی خوانده‌ام درباره‌ی نحوه‌ی نوشتن كه خيلي به من كمك كرد. اینکه شما هر چیزی كه به ذهن‌تان می‌آید بنویسید و سعی نکنید پاکش کنید، خط بزنید یا پاک‌نویس کنید. هر چیزی به ذهنتان می‌آید بنویسید و تا آخرش بروید. بعد دوباره بخوانید. اگر ایرادی داشت، برطرفش کنید. مهم این است که آدم بنویسد.

یعنی شما هر چه به ذهنتان می‌آید، با چشم بسته می‌نویسید؟! منظورم این است که ویرایش نمی‌کنید؟
 نحوه‌ی نوشتنم این جوری است؛ هر چه به ذهنم می‌آید می‌نویسم، یعنی فکر نمی‌کنم که فعلش چه باشد، فاعلش چه باشد و چه جوری بنویسم. آخر کار که کلیات را نوشتم، اگر ایرادی داشته باشد، رفع می‌کنم.

 وبلاگ‌نویسی در روز چقدر وقت‌تان را می‌گیرد؟ نگویید ده دقیقه! حداقل باید دو سه ساعت وقت بگذارید.
 اگر همین متن‌های عادی وبلاگ باشد، نیم‌ساعته مطلبی را می‌نویسم. منتها وبلاگ‌نویسی نیم‌ساعته نمي‌شود؛ یعنی تا مطلب برود در وبلاگ و... بيشتر از نيم ساعت وقت مي برد. من هم عادت‌های بدی دارم. چند بار ویرایش می‌کنم، وقتی می‌اندازم تو وبلاگ، باز خیلی وسواس دارم، دوباره می‌خوانم می‌بینم که اینجا مثلاً فعل اشتباه است، اینجا ایرادی دارد، دوباره ويرايش ميكنم. این مراحل دو سه ساعت طول می‌کشد؛ ولی خود نوشتن، شاید نیم ساعت بیشتر نشود.

 یادداشت هایی که خیلی منبع و عکس دارد، آن‌ها چقدر زمان می‌برد؟
 یک سری مطالب هست که از قبل برای خودم آماده کرده‌ام؛ یعنی یک سری عکس‌ها و اسناد از قبل آماده شده است برای روزهای به خصوصی؛ مثلاً در هفته‌ی دفاع مقدس، می‌گویم بد نیست یک سری عکس، خاطره، وصیت‌نامه‌ی شهدا یا... درباره‌ی هفته دفاع مقدس کار کنم. این‌ها را آماده کرده‌ام و کنار گذاشته‌ام. در آن فرصت استفاده می‌کنم.

 خداوکیلی هیچ‌گونه کمکی به شما نمی‌شود؟ ببینید! الان وبلاگ شما وبلاگی است که یکی از تأثیرگذارترین وبلاگ‌های انقلابی است. در واقع از خیلی از سایت‌های خبری و حتی مقالات روزنامه‌هایی که بودجه دارند، تأثیرگذارتر است. اگر کمکی هم بشود حق مسلم شماست! حالا هیچ وقت هیچ‌گونه کمک مالی یا حمایتی، چیزی نبوده است؟
 من این سؤال را با یک سؤال جواب می‌دهم: آیا به وبلاگ باید کمک بشود؟ من هنوز متوجه منظور شما نشدم. واقعاً نمی‌دانم! نه شما؛ خیلی‌ها این سؤال را می‌پرسند. ولی من هنوز نفهمیده‌ام که واقعاً باید به وبلاگ یا وبلاگ‌نویس کمک بشود؟ آن هم کمک مالی؟ اگر جایی کمک می‌کنند، خب به ما هم بگویند. واقعاً اگر قانونی هست که به وبلاگ‌نویس باید کمک بشود...

  آخر اکثر وبلاگ‌ها نه آن‌قدرها محتوای خاصی دارند، نه آن‌قدر وقت می‌گذارند. شما سه چهار ساعت وقت می گذارید و با دلیل و منطق و منبع مطلب می‌نویسید. برای چه کسی؟ یعنی فقط شخصی است؟ برای خودتان است؟
این بخشی‌اش برمی‌گردد به سؤال‌هاي قبلي شما. من احساس می‌کنم برای بعضی از مسائل، مسائل اجتماعی، هنری، سیاسی حرف دارم. البته نمی‌گویم صاحب نظر هستم.

 حرف دارید...
 بله. حرف دارم. دوست دارم حرفم شنیده بشود. حرفم را بزنم. زیر سایه‌ی کسی هم نروم. یعنی من را با عنوان «راستی» یا «چپی» نشناسند. به اسم خودم بشناسند. بگویند این یک شخصیت مستقل است که حرفی دارد. وبلاگ بهترین راه است و علت اینکه وقت می‌گذارم به همین خاطر است؛ به خاطر اینکه حرف شخصی خودم را بزنم، نه حرف دیگران را. شاید خیلی از روزنامه‌ها و خیلی از سایت‌ها دنبال همین حرف‌ها باشند، به من پول هم بدهند. ولی من تا به حال نرفته‌ام. به وبلاگ من هم تا حالا نه کسی کمکی کرده است، نه من انتظار کمک دارم. یعنی اگر هم بدانم جایی یا کسی قرار است به من پول بدهد، من پول نمی‌گیرم. تا حالا کسی بهم پیشنهاد پول نداده است.

 اگر واقعاً پول بدهند و حمایت بشوید؛ شما نمی‌گیرید؟
 نه! آخر برای چه؟

 اگر قانون بشود که از وبلاگ‌نویس‌هایی که دارند از چارچوب نظام و کشور دفاع می‌کنند، حمایتی بشود...
 من دارم می‌گویم، به خاطر پول که از نظامم دفاع نمی‌کنم.

 ولی حمایت که می‌شوید!
 حمایت از چه نظر؟

  همان حمایت مالی! بالاخره هزینه های اینترنت، کامپیوتر و وقتی که برای این کار می گذارید.
 من كه گفتم حمايت نمي‌شوم و اصلا انتظار حمايت ندارم، چون براي اعتقادم مي نويسم، نه به خاطر پول. من به خاطر دفاع از نظام و انقلاب که تقاضای پول نکرده‌ام. وبلاگ نويسي كه شغلم نیست! بعضی‌ها شاید شغل‌شان باشد. من شغلم نیست. يك چیز شخصی است. اصلاً نمی‌دانم این را چطور توضیح بدهم!

 سفارش مطلب چی؟ کسی بوده که به‌تان سفارش بدهد: «آقای آهستان! وبلاگ شما پربازدید است، تأثیرگذار است...»
 برای وبلاگ؟

 بله. یا «این مطلب را بنویس در وبلاگت». مثلاً مسئولی بوده است یا یک...
 نه! مسئول؟ نه! سه چهار نفر از دوستان و کسانی که اصلاً نمی‌شناختم، مطالبی داشتند، مطالب شخصی بود؛ مثلاً در مورد مسائل سیاسی یا هنری برایم ایمیل فرستادند، گفتند اگر امکان دارد بینداز توی وبلاگ... که برای من ممکن نبود، یعنی نمی‌توانستم.

 پس اصلا پیش نیامده است؟
نه، مقامات که اصلاً.

  یا مثلاً منبعی در اختیارتان بگذارند؛ مثل یک روزنامه از سی سال پیش، یک تکه روزنامه یا یک عکس، یا یک صحبتی؛ بگویند که مثلاً این مدرک را بگیر، در وبلاگت منتشر کن؟
من خودم رفته‌ام دنبالش که یک سری مدارک پیدا کنم؛ مدارک آرشیوی، عکس، اسناد. خودم رفته‌ام دنبالش، از دوستان و آشنایان پیدا کنم؛ ولی کسی به من چیزی نداده است.

  پس هیچ‌گونه سفارش و... (خنده)
 نه، هیچ سفارشی تا حالا نشده است. یعنی کاملاً شخصی است. کاملاً مستقل. هر شایعه‌ای هم اگر این وسط هست که ما به جایی وصلیم، همه دروغ است.


به نظر من، شما یک جورهایی ساز مخالفید! به عنوان مثال زمانی که همه‌ی بچه‌های ارزشی بحث خاصی را پیش می‌گیرند، مثلاً بحث از آقای شجریان یا مجید مجیدی یا حتی آیت‌الله جوادی، شما برعکس عمل می‌کنید؛ یعنی می‌گویید چرا همچین حرفی می‌زنید؟ و در مقابل بحث‌هایی که اصلاً وبلاگ نویسان ارزشی به آن نمی پردازند، مثلا بحث «داماد لرستان» شما روی آن زوم می کنید! این قضیه‌اش چیست؟
 من نمی‌دانم آيا همیشه این جوری هستم که مثلا مخالف همه باشم يا نه؟! تا حالا خودم دقت نکرده‌ام، ولی گاهی اوقات دوستان ما زیاد اشتباه می‌کنند. درباره‌ی بعضی از شخصیت‌ها زیاده‌روی می‌کنند. بی‌انصافی می‌کنند. درباره‌ی استاد شجریان من زمانی دفاع کردم که هنوز مواضع آن‌قدر شفاف نشده بود. شجریان یک زمانی فقط یک حرفی زد، بعضی از این روزنامه‌ها، بعضی از دوستان ربطش دادند و گفتند شما خائنی! شما وطن فروشي! و انصافاً به خاطر یک حرف که آدم نمی‌تواند به یک هم‌وطن بگوید خائن! آن هم یک استاد، یک هنرمند بزرگ که دنیا رویش حساب می‌کند! حالا بیاییم بگوییم آقا شما خائن هستی! البته به همين استاد شجريان انتقاد دارم كه چرا با صداي آمريكا مصاحبه کرده است و يا چرا صرفا بر اساس دروغي به نام «خس و خاشاك» موضع گرفته است؟ به هر حال از يك آدم هنرمند يا روشنفكر، بيشتر از اينها انتظار داريم.

 درباره‌ی شخصیت‌های مذهبی و دینی هم که اصلاً ما در آن اندازه نیستیم که درباره‌ی آن‌ها قضاوت کنم. ولي بعضي از وبلاگ‌نویس‌ها زود جوگیر شدند و بر اساس شایعات، درباره‌ی آقای جوادی آملی قضاوت‌هایی کرده بودند. انصافاً درست نبود. ایشان واقعاً شخصیت بزرگی است و من اصلاً نمی‌توانم در مورد ايشان حرف بزنم. خیلی مقدس‌مآب نیستم، ولی به هر حال بي‌انصافي‌ها درست نبود. من گفتم درباره‌ی دیگران درست حرف بزنيم و درست نقد کنيم.

 درباره‌ی «داماد لرستان»... من نظرم این است که وقتی طرف مقابلمان از بعضی مسائل دروغ استفاده می‌کند؛ مثلاً آقای احمدی‌نژاد نگفته است «خس و خاشاک»، لااقل به آن معنایی که مورد نظر آن‌هاست، نگفته است. گفته است چهل میلیون ایرانی رأی داده‌اند، اما چهار تا خس و خاشاک می‌خواهند یک کاری انجام بدهند، نمی‌توانند اغتشاش و آشوب کنند. این را می‌آورند و به دروغ می‌گویند که آقای احمدی‌نژاد به 13 میلیون ایرانی توهین کرده و گفته است شما همه خس و خاشاک هستید! چند ماه هم رویش مانور می‌دهند. اصلاً به خاطر همفین خس و خاشاک،  آدم‌ها می‌آیند توی خیابان!در 25 خرداد، خیلی از حرف‌ها و شعارهای آن‌ها همین «خس و خاشاک» بود ؛ یک چیز دروغ.

ولی ما از طرف مقابلمان، از بزرگان اصلاحات، نکاتی داریم که اصلاً دروغ نیست؛ حرف خودشان است. همین «داماد لرستان» و «عروس آذربایجان»! خیلی‌ها شاید بگویند آقا! شما این را از خودتان ساخته‌اید؟ این مصاحبه‌ی خانم رهنورد با بی.بی.سی هست. هنوز صدایش هست؛ و يا آقای موسوی در مجلس ختم یک آدم زنده شرکت می‌کند. اگر بزرگان ما این کار را انجام می‌دادند، این‌ها تا سال‌ها روی این مانور می‌دادند. من می‌گویم این‌ها اتفاقی است که افتاده است و این‌ها ادعا می‌کنند که روشن‌فکرترین فرد ایرانی و روشن‌فکرترین زن ایراني هستند! چرا این سوژه‌ها را از دست بدهیم؟ به جای اینکه برویم بر اساس توهمات مطلب بنویسیم، سوژه‌ی زنده در دست ما هست، رویش مانور بدهیم. اتفاقاً به همه‌ی دوستان وبلاگ‌نویس هم همیشه می‌گويم این سوژه‌ها را از دست ندهند.

صحبت از اشخاص شد... بعد از فیلترینگ وبلاگ‌تان احساس کردم که مطالب شما در انتقاد از آقای مشایی بیشتر شده است. البته در همان یادداشت هم یک حرفهایی در مورد اینکه شاید فیلتر شدن وبلاگتان به خاطر آقای مشایی باشد، گفته بودید؛ یه مقدار شک‌برانگیز شد. انتقاداتتان از آقای مشایی ربطی به فیلترینگ ندارد؟
درباه‌ی آقای مشایی از چند سال پیش، ما انتقاداتی داشته‌ایم. از زمانی که درباره‌ی ملت اسرائیل حرف‌هایی ‌زد، منتها آن زمان به این اندازه نبود. یا آن زمان شاید شرایط برای انتقاد کردن مهیا نبود. رسید به ماجرای معاونت اولی، انتقادهای ما هم به اوج خودش رسید.

یک مدت موضوع مشایی دوباره خوابید. چون اصلاً در آن حد و اندازه نبود که در موردش بحث کنیم. این چند ماه هم مملکت گرفتار فتنه بود و اصلاً ما وقت نمی‌کردیم در مورد آقای مشایی بنویسیم. ولی وقتی آدم احساس می‌کند دوباره موضوع مشایی دارد مطرح می‌شود، نظر شخصی‌ام این بود که به اندازه یعنی نه اینکه موضوع اول ما بشود ولی به اندازه بحث می‌کنیم. لزومی هم ندارد درباره‌ی مشایی ساکت باشيم. چون خیلی از دوستان اعتقاد دارند که هنوز ما درگیر جریان فتنه هستیم و بهتر است در مورد مشایی ننویسیم. ولی من مي‌گويم در همان حد و اندازه‌اش بنویسم. مطالبی که بعد از فیلتر نوشتم، در همان اندازه بوده است. زیاد نبوده

یعنی به خاطر فیلتر و....
 نه به خاطر فیلتر نبوده چون...

چون به خاطر همان موضوع آقای مشایی بود که فیلتر شدید.
البته مطمئن نیستم، چون بعضی‌ها می‌گویند به خاطر انتقاد از مشایی، بعضی هم می‌گویند به خاطر انتشار فیلم برهنه كردن آن بسیجی بوده است. این را مطمئن نیستم.

 پس اصلاً به خاطر فیلتر نبود؟
 به خاطر فیلتر نبوده. 

حب و بغضی، چیزی اضافه نکرده‌اید؟
 نه؛ هیچ حب و بغضی. اگر وقتش بود ما می‌توانستیم بیشتر از این انتقاد کنیم. ولی الان زیاد لازم نیست.

یعنی واقعا شما نمی‌دانید چرا فیلتر شدید؟
 نه. من هنوز هم نفهمیدم. (خنده)

پی‌گیری کردید؟
زمانی در همان پست بعدی نوشتم، دوستان پی‌گیری کردند. بعدعده‌ای شایعه کردند که منظور شما حتماً دوستان اطلاعاتی بوده... همین الآن فرصت خوبی است که اینجا هم بگویم: دوستان! منظورم دوستان اینترنتی بوده. دوستان اینترنتی پی‌گیری می‌کردند، به جا‌های مختلف زنگ می‌زدند و جواب‌‌های مختلف می‌شنیدیم. سه چهار نفر گفتند به خاطر انتقاد از آقای «مشایی» بوده که خودم احتیاط کردم. هنوز هم نگفتم. بخشی را هم گفتند به خاطر فیلمی که از برهنه کردن آن بسیجی...

چرا باید «آهستان» بعد از 12 ساعت، رفع فیلتر شود؟ ولی یک نفر دیگر تقریباً با همان شرایط، برای رفع فیلترش یک ماه دوندگی کند؟
من باز هم می‌گویم: با فیلتر کردن مخالفم. یعنی اصلاً تعارف ندارم، ترسی هم ندارم. با فیلتر غیر از موارد مستهجن، سکس و موارد غیراخلاقی و فیلتر کردن سایت‌های سیاسی مخالفم. در وبلاگم هم، نظرات باز است. حتی غیر از توهین به پیامبر (ص) و معصومین و امام و رهبری، من نظرات وبلاگم را باز گذاشتم تا هر کس هر چیزی خواست بگوید. عده‌ای به من انتقاد می‌کنند که شما باید جوابشان را بدهی! من نویسنده‌ام، باید مطلب بنویسم. کسی که نظر دارد، جوابش را می‌دهد. پس من به‌طور کلی با فیلتر کردن مخالفم. حالا چه شد که وبلاگ من فیلتر شد، هنوز نفهمیدم! و چه شد که قبل از 12 ساعت باز شد، گویا باز هم دوستان اینترنتی ما پی‌گیری کردند و پی‌گیری آنها هم به این نحو بود که ظاهراً می‌گفتند که ما زنگ می‌زنیم، تهدید می‌کنیم که اگر وبلاگ فلانی رفع فیلتر نشود (چون من ادعایی ندارم، آنها می‌گفتند، چون مثلاً آهستان در این مدت خیلی زحمت کشیده)، ما سی تا چهل تا وبلاگ‌نویس جمع می‌کنیم و در دفاع از آن، موجی ایجاد می‌کنیم. شاید این تهدید‌ها کارساز بوده. کمااینکه من خودم مخالف بودم. همان موقع کسی به من زنگ زد و گفت ما می‌خواهیم پی‌گیری کنیم. من گفتم نه! دلیلم همین بود که گفتم این وبلاگ همین امشب اگر فیلترش برداشته شود، فردا به من اولین ایرادی که می‌گیرند، می‌گویند شما حتماً به جایی وصلی که موفق شدی وبلاگ را رفع فیلتر کنی. من تقصیری ندارم.

پایان قسمت اول
محمد حامد احسانبخش

بخش دوم مصاحبه را می توانید «اینجا» دنبال نمایید.

تاریخ:1388/12/22
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
وبلاگ / وبسایت:
متن نظر: