حالا دیگر «بهمن هدایتی» را به خاطر سابقه و نفوذش میتوان جزء
وبلاگنویسان «جریان اصلی» وبلاگستان فارسی به حساب آورد. سابقهی
هفت ساله همراه با صبغهی ژورنالیستی ضمن نگاه متفاوت به پدیدههای
فرهنگی و سیاسی خصیصهی بارز وبلاگ اوست.
«
کلاشینکف دیجیتال» از آن دست
وبلاگهایی است که میشود آن را یک «وبلاگ تجربی» نامید، از سنخ
وبلاگهایی که
نویسندگان آنها برای شروع نوشتن، نه تخصصی در وبلاگنویسی گذراندهاند و
نه نوشتههای خود را در زمینهی خاصی محدود کردهاند؛ اما جزء محبوبترینها و در دورههایی مؤثرترینهای وبلاگستان در ایران
بودهاند.
همهی اینها، به اضافهی چند ویژگی و اتفاق وبلاگی دیگر
در یک سال گذشته، بهانهی کافی برای مصاحبه با «بهمن هدایتی» به دست
میدهد. حرف برای گفتن دربارهی «هدایتی» و «کلاشینکف»ش زیاد است، اما از
زبان خودش بشنوید:
» مشغول خبرگرفتن از
بقیهی دوستان خبرنگار در مورد رأیگیری و نتایج و اینها بودم که یکهو
متوجه یک سروصدای زنانه و جیغمانندی از درون حسینیه جماران شدم.» اگر شما آمدید با ابزار سخت یا فیلترینگ محض، با فضای رسانهایِ
نرم و مجازی برخورد کردید، این یعنی عیناً در میدان دشمن بازی کردن.» اینکه ما خودمان به
دست خودمان، مدام مجاری تولید محتوای فارسی در اینترنت را نابود کنیم،
واقعا نمیدانم به نفع کیست؟ جنگ نرم واقعی، اینجاست.» متأسفانه باید بگویم که حتی یک منبع قابل اطمینان و دائمی برای
آپلود عکس هم نداریم، یا فیلتر است یا فیلتر است، یا باز هم فیلتر است!» به نظرم فیسبوک یا
ریدر و امثالهم نمیتواند با وبلاگ رقابت کند، هویت فرد در وبلاگ خیلی
کاملتر و جدیتر و روشنتر مطرح میشود تا جاهای دیگر.» به نظرم روحانیت واقعا این ظرفیت را دارد که با توجه به قدرت
فرهنگی و اجتماعی خود، وارد فضای مجازی شود و حتی به مدیریت و جریانآفرینی
بخشی از محیط مجازی بپردازد.» الآن هم به نظرم جای مباحثهها و مناظرههای گروهی بین
وبلاگنویسها خالی است.***- برای شروع، خوب است که مشخصاً از ویدئویی که
روز 23 خرداد 88 منتشر کردی بگویی؛ همان که تا الان پربازدیدترین روز وبلاگت مربوط به همان
یادداشت است.
ویدئویی که من روز انتخابات ریاستجمهوری از
«عفت مرعشی» ضبط کردم، خیلی ناگهانی و غیرمنتظره شکل گرفت و به نظر خودم
شاید داغترین پست کلاشینکف دیجیتال باشد. بعد از رأیدادن آقای هاشمی
رفسنجانی و سید حسن خمینی و اصلاحطلبان در حوزهی جماران، اکثر خبرنگارها
از جماران رفتند. ولی چون آن موقع من خبرنگار خبرگزاری مهر بودم، باید
بیشتر از بقیه میماندم. وقتی چهرههای معروف رفتند و حوزهی جماران خلوت
شد، من از زور بیکاری و البته هیجان (!) مشغول خبرگرفتن از بقیهی دوستان
خبرنگار در مورد رأیگیری و نتایج و اینها بودم که یکهو متوجه یک سروصدای
زنانه و جیغمانندی از درون حسینیه جماران شدم.
اولین کاری که کردم و بعدا فهمیدم بهترین کارم بوده، این
بود که دوربینم را روشن کردم و رفتم داخل حسینیه. هنوز چند قدم برنداشته
بودم که دیدم مسئولان صندوق و چند پاسدار محافظ، دارند خانم عفت مرعشی
(همسر آقای رفسنجانی) را به بیرون از حوزه راهنمایی می کنند. در حین بیرون
آمدن خانم مرعشی از دم در، آقای مهدی خسروی دوست و خبرنگاری که آنجا حضور
داشت از خانم مرعشی در مورد تقلب در انتخابات سؤال کرد و خانم عفت هم در
حالی که به شدت عصبانی بود، آن جملاتی را که در فیلم حتما شنیدید، به زبان
آورد.
کل این فیلم یک دقیقه است؛ در
آخرین ثانیه هم خانم عفت از ما که دورش حلقه زده بودیم دعوت کرد که برویم
وضع خانه و زندگیاش (که چسبیده به حسینیه جماران است) را ببینم.
- چرا
نرفتی؟ شاید یک فرصت تاریخی بود برای یک خبرنگار برای سرککشیدن به حریم
خصوصی آقای رفسنجانی؟
یک لحظه واقعا وسوسه شدم که با همان
دوربین روشن بروم توی خانهی آقای هاشمی و واقعیت را ثبت کنم، ولی دیدم
ممکن است عواقب بدی داشته باشد! ولی واقعا یک لحظه تصمیم گرفتم به خانم
هاشمی بگویم برویم نشانمان بده!- اما همین کلیپ یک دقیقهای بازتاب خیلی
گستردهای داشت، نه؟
این ویدئو را 23 خرداد در یوتیوب آپلود کردم،
یعنی یک روز بعد از انتخابات و نقطهی آغاز آن حوادث و ناآرامیها.
حقیقتش بر سر آپلود کردن این فیلم تردید داشتم و دلیل این تأخیر هم همین
بود؛ چون یک فضای خاصی شکل گرفته بود درست بعد از پایان انتخابات. ولی من
تصمیم گرفتم این کار را با هر هزینهای که داشته باشد، انجام بدهم.احتمال
میدادم و برداشتم هم درست بود که هم اینطرفیها وهم آنطرفیها به
خاطر این فیلم به من فحش بدهند، یعنی مثلا یک عده بگویند این دعوت به شورش
است، یک گروه هم بگویند این تخریب هاشمی است. خیلی به این فکر کردم و دیدم
این فیلم تکهای از واقعیت است، تکهای از تاریخ است که دست من مانده و
وظیفهام این است که این را در معرض مشاهدهی افکار عمومی بگذارم؛ مستقل از
برداشتهای گوناگون یا هزینههایی که ممکن است برایم داشته باشد. به همین
خاطر هم بود که بعد از گذاشتن این فیلم، تقریبا یک ماه سکوت وبلاگی کردم
که اولا بازخوردهای فیلم را ببینم، و ثانیا به قول معروف آبها از آسیاب
بیافتد!این ویدئو بازتاب عجیبی داشت و تبدیل به یکی از اسناد دهمین
انتخابات ریاست جمهوری ایران شد.- آره توضیح بده، ظاهرا از بیبیسی فارسی تا
این مستندهای داخلی که بچههای ارزشی ساختهاند، از این کلیپ استفاده
کردهاند.
همین است، ارزشمندبودن و واقعیبودن و
تاریخیبودن این فیلم از همین جا معلوم میشود که «همه» آن را دیدهاند و
استفاده کردند. اینجا مایلم بگویم و تاکید کنم که این تجربه، واقعا
میتواند برای خیلی از دوستانی که نسبت به آزادی بیان و فضای آزاد رسانهای
بدبینی دارند یک سنبل بشود. از این نظر که اگر ما اجازه بدهیم خودِ خودِ
واقعیت، عین تصویر، عین فکت به نمایش دربیاید، چیزی مثل همین فیلم خانم
هاشمی، این میتواند به نفع جریان ارزشی هم تمام بشود. ضمن اینکه به نفع
همه است، به نفع فهم همه است.- سؤالی که پیش میآید این است که فکر میکنی
انتشار این کلیپ در 23 خرداد، تأثیر ناخواستهای هم بر حوادثی که ما بعد
مشاهده کردیم، داشت؟
نمیخواهم بگویم انتشار این فیلم بر
حوادث بعدی اثر داشت یا نداشت. من آن لحظهای که باید تصمیم میگرفتم، به
نظر خودم درست تصمیم گرفتم. ضمن اینکه حوادث بعد از انتخابات به نظرم
اجتنابناپذیر بود. جامعهی ما از عید تا خرداد 88 شدیدا سیاسی و رسانهای
شده بود، به خصوص در شهرهای بزرگ و مخصوصا تهران. ولی یکهو این فرایند و
این شرایط عوض شد. بههرحال باید انتظار این حوادث را میداشتیم.- یعنی
احتمال نمیدهی کسی یا جریانی مثلا تحت تأثیر این ویدئوکلیپ اقداماتی انجام
داده باشد؟
من آمار و تخمین دقیقی در این مورد ندارم، اما
شنیدهام که حتی بعضی نهادها هم این ویدئو را پخش کردهاند. چون هردو
جریان از این کلیپ استفاده کردهاند و حتی آن را پخش کردهاند، من دغدغهای
در این مورد ندارم. من باید «واقعیت» را نشان میدادم و نشان دادم.- بازخورد خاصی هم از این
ویدئوکلیپ دریافت کردهای؟
بههرحال میدانستم و حدس
میزدم که بازتاب رسانهای شدیدی خواهد داشت، ولی به این میزانی که بعدها
دیدم نه. یکی از صحنههای جالب این بود که یکبار توی مترو که بلوتوثها
روشن بود، دیدم بغلدستیام همین ویدئو را برای شخص دیگری ارسال کرد!- بسیارخب. به طور کلی فکر
میکنی در این دورهی زمانی یک ساله، تاثیرگذاری فضای مجازی بر فضای حقیقی
بیشتر بوده یا بالعکس؟
حوادث بعد از انتخابات، تمرینی
برای مدل آیندهی منازعات و معادلات سیاسی در ایران و به خصوص اهمیت یافتن
نقش رسانههای مجازی در این عرصه است. به این مفهوم، تأثیر رسانههای
مجازی و شبکههای اجتماعی مجازی بر فضای سیاسی جامعه حیرتآور بود. حتی این
رسانههای جدید توانستند ایدهی «تحریم» را که یک اندیشهی قدیمی و سنتی
بین بعضی از شهروندان شهرهای بزرگ است، به حاشیه ببرد. این از مختصات آن
فضا بود.- تا چه حد به تعابیری مثل «انقلاب توییتری» یا از این دست استعارهها
باور داری؟ آیا آن تاثیر حیرتآور در این حد و قوارهها بود؟
ببین،
بحث ظرفیت است و نوع نگاه به این ظرفیت. طبیعی است که رسانه میتواند
ابزار سیاست بشود و میشود. در همه جای دنیا هم هست. ولی ما اگر همین تعبیر
جنگ نرم را باز کنیم، باید قبول کنیم که این جنگ و این رویارویی، ابزارها و
میدان خاص خودش را میخواهد. مثلا اگر شما آمدید با ابزار سخت یا فیلترینگ
محض، با فضای رسانهایِ نرم و مجازی برخورد کردید، این یعنی عیناً در
میدان دشمن بازی کردن، در میدان طرف مقابل بازی کردن. چون بازی را به هم
زدهاید و مخاطب عادی و غیر سیاسی را هم علیه خودتان شوراندهاید. من الآن
واقعا این خطر را حس میکنم که یک بخشهای عمدهای از نخبگان طبقه متوسط
بهخاطر همین واکنشهای سخت و بدوی، شدیداً از بخش رسانهای حاکمیت دلگیر
شدهاند.
شما در جنگ نرم نباید شعور و اختیار مخاطب را حذف کنید یا
به رسمیت نشناسید. وقتی این کار را کردید، عملاً رسانههای خودتان را خلع
سلاح کردهاید و مخاطب را به زمین مقابل فرستادهاید. و متأسفم که بگویم
این رویهی ریزش مخاطب رسانههایی مثل صداوسیما بازهم ادامه خواهد یافت و
شدیدتر هم خواهد شد.
- ظاهرا مدتی هست که از خبرگزاری مهر بیرون آمدهای؟
بله،
من از مهرماه 88 دیگر در مهر نیستم.
- آیا به عنوان یک وبلاگنویس نگاهت به وضعیت و
شرایط جامعه وقتی از فضای یک خبرگزاری رسمی خارج شدی، تغییری کرده؟
من
یک «کودک درون ِ وبلاگنویس» در خودم دارم که واقعا هرکاری دلش بخواهد میکند! این همیشه بوده، حتی قبل از مهر. حالا که این را پرسیدید، بگذارید یک
خاطره بگویم. تنها موردی که مدیران خبرگزاری مهر در مورد وبلاگ به من
اصطلاحا گیر دادند، سر پستی بود در مورد «
رد صلاحیت یوزارسیف» و... که آقای
پرویز اسماعیلی (مدیر مهر که خیلی چیزها از او یاد گرفتهام) تلفن زدند و
دوستانه خواستند که مطلب حذف شود. راستش من قانع نشدم و کاری که کردم این
بود که مطلب را به آرشیو فرستادم و حذف نکردم. فکر میکنم با گفتن این
خاطره، به سؤال شما پاسخ داده باشم. تقریبا میتوانم بگویم که نه، نگاهم
تغییری نکرد؛ چون من اصولا آن کودک درون وبلاگنویس را آزاد گذاشتهامش!
- یعنی هیچ فرقی بین بهمن
خبرنگار مهر با بهمن وبلاگنویس نیست؟
درست است؛ قطعی که
نمیشود گفت، ولی تقریبا هیچ تفاوتی نیست.
ما کلا از
بازنشستهکردن مردان سیاست استقبال میکنیم!... بیرحمی جزء ذات رسانه است،
من هم همه جا -جز دستشویی که دوربین نمیبرم همراهم!- یک رسانهی مسلح و
بیرحم هستم! به همین خاطر هیچ کس در امان نیست، چه جای رسمی باشم، چه
نباشم! اما طبعا بخشی از سوژهها از دست می روند، ولی روزی را خدا
میرساند، روزی کلاشینکف را!
- در کدام بخش مهر فعالیت داشتی؟ خاطرهی
ماندگاری هم از دورهی خبرنگاری داری؟
من یک زمانی خبرنگار حوزهی مجمع
تشخیص مصلحت نظام بودم. در این مدت دوسال توانستم 5بار با هاشمی رفسنجانی
مصاحبهی اختصاصی کنم به لطایفالحیلی! یعنی قبل از تمامشدن رسمی
برنامهی سخنرانی یا بازدید هاشمی، میرفتم نزدیک مرسدس بنز حاج آقا و
کمین میکردم و تا هاشمی میخواست سوار ماشین بشود، یک سؤال میکردم،
هاشمی هم یک جواب کوتاه میداد و همین میشد مصاحبهی اختصاصی!
یک بار سر قصهی موسویان توانستم با هاشمی مصاحبهی اختصاصی کنم. اینقدر
هیجانزده شدم که از میدان ونک تا دفتر خبرگزاری با موتورم ماراتنوار
آمدم تا خبر را بزنم و آن حسی را که بعد از انتشار این خبر داشتم، هیچ وقت
فراموش نمیکنم. البته محافظهای آقای هاشمی کلی از دستم شاکی بودند و
داد بچههای مجمع هم درآمده بود و توی برنامهها هم مواظب آقای هاشمی
بودند و هم من که نپرم و سؤال نکنم. البته آقای هاشمی هم انصافا این اخلاق
را داشت که جواب میداد، شاید 10-15 ثانیه طول میکشید همه چیز.سفیرلینک
تجربهی یک کار جمعی بود که تنها نقش من در این تجربه، انتخاب و چیدن
آدمهای مختلف در سفیر بود. باورتان نمیشود که ما چه طیف عجیب و متنوعی را
در سفیر داشتیم. البته شیوهی جذب کاربر را دموکراتیک و آزاد قرار ندادیم و
یکجور دموکراسی هدایتشده (!) در سفیرلینک جریان داشت؛ که البته این هم
تحمل نشد متأسفانه...
- فکر میکنم استقبال خوبی هم از سفیرلینک شده بود،
حتی ظاهرا بعضی از خواص هم سفیر را دنبال میکردند؟
بله.
کلاً مخاطب خاص ما بیشتر بود. یک جورهایی نبض کوچک و کنترلشدهای بود از
جامعه مجازی.
- به نظرت چنین کارهایی قابل مقایسه با فضاهایی
مثل بالاترین و امثالهم هست؟ چون هردو به یک چوب رانده شدند بههرحال.
نه؛
ما اصلا نمیخواستیم با بالاترین رقابت کنیم. هدف ما چیزی شبیه به یک
پاتوق مفید و هدایتشده بود با مخاطب خاص. البته بازدید سفیرلینک شاید روزی
هزارنفر بود که اصلا با سایتهایی مثل بالاترین قابل قیاس نبود. اعضای
سفیرلینک خودجوش و طبق یک تعهد دوستانه توافق کرده بودند که خطوط قرمز را
رعایت کنند؛ خودم بارها مطالب بودار یا احیانا مسئلهدار را سانسور کردم،
ولی خوب نهایتاً به تیر غیب گرفتار شد و متأسفانه امیدی هم نداریم که
رهانیده شود...
اینکه ما خودمان به دست خودمان، مدام مجاری تولید
محتوای فارسی در اینترنت را نابود کنیم، واقعا نمیدانم به نفع کیست؟ جنگ
نرم واقعی، اینجاست؛ یعنی همهی فرهنگها و زبانها و تمدنها در یک عرصهی
جنگ نرم و نبرد فرهنگی به نام اینترنت هستند، باید بدانیم که تولید محتوای
فارسی در اینترنت، چیزی فراتر از مسائل سیاسی و... است، ولی قدرش دانسته
نمیشود که در آیندهی بلند مدت عواقب فاجعهآمیزی دارد. درگیر کردن و
ناراضی کردن مخاطب اینترنتی ایرانی از حاکمیت، میتواند یکی از اهداف جنگ
نرم باشد. توقع اینکه اینترنت و فضای مجازی کاملا تحت بخشنامههای وزارت
ارشاد و شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای عالی امنیت ملی یا سلیقهی
دولتمردان (هر دولتی) قرار بگیرد، یک تصور خطا است که اجرانشدنی است. من
به عنوان کسی که کار عکاسی هم میکنم، متأسفانه باید بگویم که حتی یک منبع
قابل اطمینان و دائمی برای آپلود عکس هم نداریم، یا فیلتر است یا فیلتر
است، یا باز هم فیلتر است! الان مخاطب ایرانی، امکان تولید محتوای تصویری و
ویدئویی هم در اینترنت ندارد بخاطر فیلترینگ، و چه خلاقیتهایی که به همین
خاطر کشته میشود.
- خب ممکن است بعضی از مسئولین مرتبط به شما پاسخ بدهند که:
چرا از سایتهای آپلود فیلم و عکس ایرانی استفاده نمیکنید؟ اینطور به
خودکفایی هم کمک میشود.
اولا که هیچ سایت ایرانی قوی و
قابل اعتنایی در زمینهی آپلود عکس و مخصوصا فیلم نداریم؛ ثانیا اگر هم
باشند، باز هم مشمول همین قاعده میشوند، یعنی هیچ تضمینی نیست که فردای
امروز فیلتر نشوند؛ ثالثا که این سایتها هیچ ارتباطی با مخاطب برقرار
نمیکنند، یعنی شما ذیل عکس نمیتوانید کامنت بگذارید، امتیاز بدهید، یا
بازنشر کنید. الان بعضی از سرویسدهندههای خارجی هم به بهانهی تحریم مانع
تولید محتوای فارسی میشوند و دسترسی به بعضی از ابزارها را برای
ایرانیها ممنوع کردهاند که این هم خطر بزرگی است.
- شاید بد نباشد که بعد از این مدت، ذکر خیری هم از «هفت سنگ» بشود.
«هفت
سنگ» اولین فضای غیررسمی بود که من کار خبری و روزنامهنگاری کردم. در آن
موقع، سال 81-82 که فضا مثل الان نبود، اتفاقا کارهای جالبی هم کردیم؛ مثل
مصاحبه با خانم کولایی توی پرایدش، یا مصاحبهی چالشی با ابراهیم یزدی در
خانهاش. البته متأسفانه باید بگویم «هفت سنگ» هم نهایتا تحمل نشد و از
عید امسال به جرگهی فیلترشدگان پیوست.
- هفت سنگ از طرف کسی یا
جایی حمایت میشد؟
ابدا، هیچ جا! همین خودمان بودیم و
همینش جالب و جذاب بود. آقایان جلال سمیعی، حمید حسنپور (رولمی)،
محمدمهدی مولایی (بوقی)، عباس حسیننژاد و... بودند که الان هم هستند.
- اگر بخواهیم راجع به
فضای مجازی و سیستم کنترلی روی آن توی ایران صریحتر صحبت کنیم، از تو
میپرسم که برای این وضعیت آیا پیشنهاد مشخصی هم داری؟
پیشنهاد
مشخص این است که دوستان عزیز یک مقدار شعور و فهم و قدرت انتخاب برای
مخاطب، لااقل مخاطب خاص و فرهیخته قائل بشوند. من کاملا موافق فیلترینگ
سایتهای غیراخلاقی هستم؛ بحثم این جور مسائل نیست. ولی نباید فیلترینگ به
جایی برسد که گزارهی "بشارت دهید بر کسانی که همهی سخنان را میشنوند و
بهترین را انتخاب میکنند" را نقض کند. و متأسفانه این را هم باید گفت که
سطح تحمل دوستان مرتب در حال کاهش است. اخیرا شاهد بودیم که حتی چند وبلاگ
اصولگرا مثل دانشطلب و آهستان هم به این تیغ گرفتار شدند. خوب نهایت این
راه چیست؟ تعطیلکردن اینترنت؟! اگر مرتب این فضا بسته و بستهتر بشود، این
قطعاً نه به نفع اسلام است، نه به نفع انقلاب.
من
هرروز صبح، اولین کاری که میکنم این است که تست کنم ببینم کلاش فیلتر شده
است یا نه! ولی با این اوصافی که گفتم، بعید نمیدانم که این اتفاق برای
من هم بیافتد و این شتر روی وبلاگ کلاش هم دراز بکشد به اصطلاح!
- اگر فردا صبح به تو
پیشنهاد بدهند که مسئولیت ریاست کمیته فیلیترنگ کل کشور را بر عهده بگیری،
قبول میکنی؟
نخیر!
چون
بعضی شغلها هست که اشتغال به آنها مکروه است، مثل کفنفروشی و... با عذر
پوزش فکر میکنم این شغل هم جزو همانها باشد! البته باز تکرار میکنم که
منظورم فیلترینگهای سلیقهای و سیاسی و... است نه فیلترینگ سایتهای
غیراخلاقی و کثیف که کار درستی هم هست. یک سنت بدی که در فیلترینگ ایرانی
دیده میشود، این سنت «لو دادن» و «زیراب زدن» است. یعنی رسماً از مخاطب
میخواهند که گزارش بدهد. این یک نوع آسانکردن کار برای خود و
سلیقهایکردن کار حساس رصد و پالایش است.
بله.
- نظرت
راجع به این مصاحبه و حرفهای آقای دژاکام چی بود؟
به نظر
من آقای دژاکام یک شخصیت دوستداشتنی اما متناقضی دارد؛ به قول خودش دفتر
حفاظت از منافع دکتر شریعتی را در کیهان راه انداخته، ولی فکر میکنم در
مورد نقادی فضای مجازی یک مقدار به تئوری توهم توطئه پناه بردند. به این
معنا که چون نظام را دوست دارند، در مصاحبهشان کاستیها را به یک عامل
ناشناخته ربط دادهاند و دوست ندارند که ریشهی برخی از مشکلات را در داخل و
رفتارهای حاکمیت جستجو کنند، ولی از دوستان نادیده و خوبی هستند که
مطالبشان را همیشه دنبال میکنم.
- بگذار راجع به خود کلاش بپرسم. اصل پایهی تو
موقعی که میخواهی یک یادداشت وبلاگی بنویسی چیست؟
همه چیز
از یک ایده یا یک جرقه شروع میشود. دو حالت دارد، یا حال و حوصله دارم که
آنلاین تایپ کنم و تبدیلش کنم به یک پست، یا اینکه آن ایده را در آن
بخش مخصوص ذهنم که قبلا گفتم، سفارش میدهم و ثبت میکنم و میگذارم تا
خیس بخورد به اصطلاح! توی این فرایند چند چیز برایم مهم است. اول اینکه
اگر حرفم را بقیه بلاگرها قبلا زده باشند، من دیگر وارد نمیشوم، چون
دلیلی ندارد. دوم سعی میکنم همیشه از زاویههای متفاوت و خاص به موضوع
مورد بحث نگاه کنم. سوم اینکه سعی میکنم خیلی خیلی ساده بنویسم، حتی بعضی
وقتها به طور افراطی ساده مینویسم.
- وبلاگ «کلاشینکف دیجیتال»، یک
صنف واژگانی (Jargon) خاص خودش را دارد که به نظر من یکی از عوامل موفقیتش
هست، این صنف واژگانی از کجا یا کجاها ناشی شده؟
یکی از
تفریحات من، ساختن تکیهکلام است. بازی با زبان را خیلی دوست دارم. بخش
عمدهای از این واژگان که گفتید، همان تکیهکلامهایی است که با دوستان و
اطرافیانم به کار میبرم و از توی کلاش هم بیرون میزند! وبلاگ را باید یک
ابزار زایش زبانی و تولید واژه هم به حساب آورد.
- سؤالی کلیشهای است،
ولی شاید عدهای دوست داشته باشند بدانند که وبلاگت در کدام جرگه قرار
میگیرد: اصولگرا یا اصلاحطلب؟
واقعا هیچ کدام! البته علائق
سیاسی و اجتماعی خودم در طیف محافظهکار مذهبی طبقهبندی میشود، ولی این
تقسیمبندی اصولگرا و اصلاحطلب را کامل و جامع نمیدانم.
- فرض
کنیم با پدیدهی وبلاگنویسی در این سالها آشنایی نداشتی و کلاشنیکفی هم
وجود نداشت. اگر در سال 89 بعد از ده سال، میخواستی یک وبلاگ باز کنی، چه
اسمی برایش انتخاب میکردی؟
چون من یک خورده روحیهی
میلیتاریستی هم دارم، اسم یک تانک و توپ و از این جور چیزها را انتخاب
میکردم! شاید مثلا توپ صد و شش! دوشکای دیجیتال یا یوزی مجازی! یک همچو
چیزهایی!
- کسانی که اولین
پست وبلاگت را خواندهاند، شاید تصور میکردند که وبلاگت یک وبلاگ
به شدت انقلابی یا همین که امروز بهش میگوییم ارزشی خواهد بود. هنوز هم
از وبلاگنوشتن، دنبال همان اهدافی هستی که توی اون پست بر آنها تاکید
کردی؟
هدف اسلام است، انشاءالله. ولی خب، بعضاً اولویتها
عوض میشود. توی پست «
سه
چیزی که دیگر به آن باور ندارم» در این مورد و تغییرات توضیح دادهام.
- با
توجه به اینکه حضور مختصری هم در فضاهایی مثل فیسبوک یا گوگلریدر داشتی،
این فضاها را چهطور دیدی؟ قابل مقایسه با فضای وبلاگستان هست؟
فضای
فیسبوک یا حتی ریدر، لااقل آن چیزی که من شاهدش بودهام، بیشتر تفننی
است. ولی وبلاگستان ماهیت جدیتری دارد، بهخصوص اینکه الآن تقریبا
وبلاگهای مؤثر و حرفهای مشخص شدهاند و کاملا میتوانند بخشی از افکار
نخبگان جامعه و قشر متوسط را رقم بزنند یا تأثیر خیلی زیادی روی آن
بگذارند.
به نظرم فیسبوک یا ریدر و امثالهم نمیتواند با وبلاگ
رقابت کند، هویت فرد در وبلاگ خیلی کاملتر و جدیتر و روشنتر مطرح میشود
تا جاهای دیگر.
- تأثیر و تأثر متقابل این محیطهای وب2 و
وبلاگستان را چهطور ارزیابی میکنی؟
خب، خوراک بخش عمدهی
فیسبوک و ریدر از وبلاگها است، ولی برعکسش وجود ندارد. یعنی وبلاگها
از فیسبوک یا وب2 کمتر اثر میگیرند و راه مستقلی دارند.
- در کل فکر میکنی
فضای وبلاگستان فارسی با توجه به یکسالی که گذشت، از نظر کیفی و کمی به چه
سمتی میرود؟
در سالی که گذشت، یک فضای احساسی و دوقطبی بر فضای
وبلاگستان حاکم شد که به نظرم چندان مطلوب نیست و البته ماندنی هم نیست.
فضای وبلاگستان هنوز تحت تأثیر انتخابات و حوادث بعد از آن است و این داغی
آن پابرجاست. البته سوژه هم زیاد است و سوژهسازی هم زیاد انجام میشود که
باز این داغی را تازه نگه میدارد؛ ولی فکر میکنم کمکم جوانههای نقد،
نقد هر دو طرف به مرور از درون خودشان شکل میگیرد و این موج تند فعلی کم
خواهد شد.
- اگر درست خاطرم باشد، خانم سمیه توحیدلو در یکی از یادداشتهای وبلاگش از جلسات خودمانی جمعی از
وبلاگنویسان در خانهاش نوشته بود. این جلسات ادامه پیدا کرد؟
بله،
سال 86 بود و خیلی جلسهی خوبی بود و بحثهای خوبی هم کردیم. قرار بود
دوباره خانم توحیدلو ما را برای شام دعوت کنند که اینقدر طولش دادند که
در جریان حوادث اخیر بازداشت شدند! بحثهایمان از وبلاگ شروع شد، به
چیزهای دیگر سرایت کرد، و یک نوع مباحثهی داغ و صریح شد که نمیشد توی
فضای مجازی انجام داد. الآن هم به نظرم جای مباحثهها و مناظرههای گروهی
بین وبلاگنویسها خالی است.
- سؤال آخر: طلبه،
بلاگ، طلبهبلاگ؛ و نظر تو؟
در جواب باید بگویم که روحانیت ابتدا
یک نیروی فرهنگی و شاید قویترین و ریشهدارترین نیرو و ظرفیت فرهنگی
جامعهی ما محسوب میشود. کارهای خوبی برای تعامل و شناخت فضای مجازی از
سوی روحانیت انجام شده و به نوعی طیفی از روحانیت ما در این زمینه خیلی
جلوتر از نهادهای رسمی و دولتی هستند. به نظرم روحانیت واقعا این ظرفیت را
دارد که با توجه به قدرت فرهنگی و اجتماعی خود، وارد فضای مجازی شود و حتی
به مدیریت و جریانآفرینی بخشی از محیط مجازی بپردازد، البته منظورم آن نوع
مدیریت آمرانه و سنتی و ساده نیست. با فرض شناخت الزامات دنیای مدرن و
فضای مجازی، شاید این ظرفیت را فقط روحانیت شیعه داشته باشد. روحانیت
تاکنون هم در عرصهی فضای مجازی نسبتا خوش درخشیده است، ولی از کارهای
شکلی، تیلیغات ساده و مستقیم و کلیشهای و دولتپسند خودداری شود. نکته
مهمش این است که روحانیت باید به صفت روحانی بودن و نه صرفا مدافع
حاکمیت بودن، عرصهی مجازی را برای خودش تعریف کند؛ یعنی متغیری از
سیاستهای حاکمیت نباشد. آقایان تورجان و احمد نجمی، نمونههای خوبی از این
طیف هستند. «طلبهبلاگ» هم ظاهرا نمونهای از این تلاش غیردولتی روحانیت
برای تعامل با فضای مجازی است که شروع خوبی داشته است.
سید کمالالدین دعائی
پست الکترونیک:
وبلاگ / وبسایت:
متن نظر:
مصاحبه خواندنی و جذابی بود